تبليغاتX
عبور ممنوع

 

از پیچش سکوت در فواصل گفتار ٬ عطری حس می شود که از نام مستعار باران است! سرنخی که در اداره ی آگاهی از آن به کیفر غصه ی آسمان نام برده می شود.

این روزها غیاب خورشید بهانه ی حضورت شده ...

 رمزی ست خنده دار، اما نگذار از سقف سرنوشت آب بچکد ! می دانم که میعاد در این دوراهیِ باریک با تمام هوای مه آلودش چشم هایت را بارانی می کند اما  اگر با اشک هایت شهر را  هم آب ببرد باز هم اعصاب جاده برای تو ناامن است ! این راه ها وقت تصادف می چرخند .

باران ! با تمام بی رنگی باز هم می توان از ابر مرکب گرفت و بارید ! بگذار با خنده ی عمیقِ اسکلتی ات عکس های خوبی از روز های بارانیِ خدا بگیریم...

                                                                                                          

پ.ن: افشرده های بوسه به کفش هایمان  هم سرایت کرده!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:29 توسط اسنا |

صبح شد ...

هم نفس ٬ سیگاری برایم آتش بزن !

لب هایم  در تمنای عطر وجودت می لرزد

امروز که هزار روز نمی شود

یک نخ اش  ناقابل است ...

بعد از این قول می دهم 

نیازی به روشن کردنِ سیگارم نباشد

قول می دهم ٬ بادهای زهر آلود خاموشش کنند

شرطش ٬ سیگار امروز است

 آتشت را روشن کن!

بعد از این لب هایم خاموش می ماند ...

                                                                                  

پ.ن:اعتراف هایم را یاد داشت کن ولی قانونش نکن!

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:45 توسط اسنا |


کودکی رفتی و من جا ماندم...

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:15 توسط اسنا

خدا حفظ کند این عمو شکلاتی ها را که همیشه ی خدا در جیبشان شکلاتی هست تا دهانمان را قفل کنند و از ادامه ی گفتگو بازدارند ! و باز هم خداحفظشان کند که اگر نباشند شکممان شدید گرسنه ی شکلات می شود ... تایید کنید حرفم را و گرنه مجبور می شوم باز هم بگویم که اگر این عمو شکلاتی ها نباشند کارمان عجیب گره می خورد ...

مخصوصا اگر علاقه ی وافرت به شکلات در حدی باشد که بویش را از چند فرسخی خود حس کنی !  آنوقت است که با ایماء واشاره به شما اشاره می کنند که "اگر دهان مبارک را ببندی ٬ تو را در دکانی به بزرگیه فروشگاه ول می کنم تا هر چه می خواهی روی دوشت بار کنی و از دوستان هم غافل نباشی که ۹۰ درصد تلخش را دوست دارند و برایش میمیرند !"

می خواهم بگویم اگر دیدی روزی همه ی شما را فروختم ٬بی شک بوی شکلاتی حس کردم ٬ که خیلی وقت است مزاجم شدید بهشان عادت دارد و اگر زبانم لمسشان نکند به واقع معتاد شکلاتی خوانده می شوم.

می خواهم نشان دهم که اگر در این وانفسای چشم از کاسه درآوردن ها ٬ گوشه ای نشستم و  جعبه ی شکلات هایم را  شماردم کاره عجیبی نکردم و کسی هم اجازه ی ابرو نازک کردن ندارد!

به هر حال من دوست شکلاتم ٬ و شکلات هم دوست من !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:58 توسط اسنا |

متهم می شوم ٬ اگر شاکیِ و قاضیِ این دادگاه تو باشی

من خیال دفاع از خود ندارم

مرا در آغوشت مجازات کن...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:42 توسط اسنا |

اگر اين مهجوريت و اين پرده بي رحم جدائي برافتد و آنگاه كه چشمان من فروغ رخسار تو را به تخيل صادقانه ام از چهره زيبايت پيوند زند ٬ گفته ها را به عيان خواهم ديد و شنيد ٬ اي عشق اهورائي من ...

                

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:33 توسط اسنا

حتی اگر خواب سراغم را بگیرد باز هم عادت دارم به شب زدگی ...

من شب و روز را به نامت کردم  تا شاید خیالت تخت باشد که اگر روزی نبودم بتوانی به هر قیمتی که دوست داری تمام شب و روزم را بفروشی ...

حالا دیگر نیازی به یادگار گرفتنِ یادم نداری ...

 بهای شب و روزم ارزانی ات !

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:53 توسط اسنا |

سکوت امشب تمام کلمه هایم را می دزدد و حرف هایم را قورت می دهد

تمام نوشته ها و خط خطی ها را به باد سپردم ٬ هر چند بازهم تلاشی برای بردنش نکرد

انگار باد هم با تو دست به یکی کرده تا خاطراتمان را نلرزاند ...

 

پ.ن: دلتنگم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:51 توسط اسنا |

سلام عاطفه جویان !

گوهر مفقود شده ای را پیدا کردم!

امروز می خواستم تمام شهر را باخبر کنم که گوهری پیدا کردم که شاید یکی از شماها گمش کرده !

اصراری نیست صاحبش پیدا شود ! برای رفع تکلیف اینجا نوشتم که اگر کسی گوهرش را گم کرده نشانی دهد شاید به او برگرداندمش...

اما به شرط باز ستاندنش به خودم!!

                                                                                                                                           

پ.ن: من ماندم با کچی سفید که نگران است از تضاد کلماتی که روی تخته سیاه ردیف کرده!

"یک عدد گوهر گم شده ! شاید هم پیدا شده"

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:53 توسط اسنا

توی صفحات گم شده و کنده شده خاطراتت بگرد حتما چیزی واسه موندن و عبور نکردن وجود داره !حتی برای تویی که دیدی اینجا تابلوی "توقف بیجا مانع کسب نیست" بزرگ به دیوار کوبیده شده اما ترسیدی کسب و کارت راکد بمونه این شد که نموندی و عبور کردی!
هنوز دویست متر به ایستگاه بعد نمانده نگران آسفالتی هستم که زیادی روونه و نمیذاره که لحظه ای توقف کنیم. باید آسفالت ها را کند. باید گاز زد با پوست تا شاید اندکی بیشتر توقف کرد.
عبــــور ممنــــوع

Home
Email
Night Skin